دبيرستان

خاطره نويسي

ديروز جمله اي روي تخته ي كلاسمان نوشته شده بود و ان جمله اين بود:

منتظران مهدي (عج) به هوش!

حسين(ع) را منتظرانش كشتند...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391| ساعت 15:33| توسط مهسا|

من شروع  به خوندن سري كتاب هاي اني شرلي كردم و در حال حاضر جلد 1( اني در گرين گيبلز) هستم .

متنش به قدري روونه و داستانش جذابه كه وقتي شروع به خوندنش مي كنم ديگه نميتونم ولش كنم مگه اينكه خوابم ببره! از خيال بافي هاي اني خيلي خوشم مياد و از متيو ، چون نميتونه علاقش به اني رو از ماريلا پنهان كنه و اين در حاليه كه او تا حالا بجز ماريلا از هيچ زني خوشش نميومده و مخالف سختگيري هاي ماريلا با انيه . وقتي اني ناراحته سعي ميكنه حالشو خوب كنه ولي با همان خونسرديي كه انگار ادم بي احساسيه و همينش جالبه.تازه من پر حرفياي اني رو هم خيلي دوست دارم برعكس خيليا.الان به قسمتي رسيدم كه اني لباس با استين پفي دوست داره ولي ماريلا براش لباس ساده اي دوخته. من عاشق خوندن چنين كتاب هاييم؛ كتابايي كه شخصيت اولشون علي رغم سختي هاي زندگي انسان هايي شاد ، سرزنده پر از اميد و... مثل كتاب بابا لنگ دراز كه شخصيت اولش يعني  جودي دختر بسيار شاد و سرزنده ايه و در حالي كه  مشكلات زيادي نسبت به دوستاش مثل جوليا دارد از او شادتر و پر اميدتره و زندگي رو طور ديگه اي ميبينه! و ديدش به زندگيو دوست دارم حالابماند كه تمام داستان بابا لنگ دراز و اخلاق جودي يه طرف اخر داستان هم يه طرف.

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391| ساعت 17:20| توسط مهسا|

رفته بوديم شمال براي اولين سالگرد وفات دختر دوست خانوادگيمون!!!!(اگه گفتيد چه نسبتي با ماداره؟ بله درسته دختر دوست خانوادگيمون) . تا رسيديم به استان گيلان بارون شديدي گرفت.

اولش هوا خيلي عالي بود اما نزديكي ساعت 11 شب بود ،در حالي كه به سمت اقامتگاهمون مي رفتيم هوا كاملا تغيير كرد.انگار قطرات بارون روي زمين نمي شست و در هوا معلق بود . حتي يه ذره هم خنك نبود . بعد از استقرار به رستوراني در ان نزديكي رفتيم تا غذايي بخوريم . من و خواهرجان گرسنه نبوديم .همه خانواده از سيربودن من كمال  تعجب را داشتند(من خودم هم اين شكلي بودم )

دليلش هم اين بود كه خواهرجان من را به دانشگاهش برده بود و با هم بعد از پاساژ گردي و خريد به رستوران مورد علاقمون كه قرار بود قبل از ماه رمضون بريم و يه پست براش نوشتم رفتيم و كلي چيز خورديم ( خودتون حدس بزنيد كه چي بوده كه من رو سير كرده).

برگرديم به شمال خودمون: وقتي وارد رستوران شديم بابايي از اقايي كه انجا بود پرسيد كجا باد كولر گازي مي خوره ؟ و جواب داد ميز 31 با يك خنده و ادامه داد گرمتونه مگگگگگگگگگگگگه؟؟؟؟؟؟؟ ما هم خنديديمو گفتيم بله . بعد استقرار در ميز خواهرم به نمك داخل نمكدان كه از رطوبت به هم چسبيده بود توجهي كرد و گفت اين نمك فهميد اين اقا نفهميد

خلاصه رستوران ظاهر موجهي داشت اما باطنش نه . باطن رستوران يا همون غذاش بسيار بد مزه بود.مثلا پيش غذا من سوپ سفارش دادم وقتي كه خوردم متوجه شدم پس ماند مرغ است و... كباب ترشش افتضاح ،برنجش شفته ، زيتون پرورده اش بي مزه و دريغ از يك دانه گردو .چون ما سير بوديم غذا دو پرس سفارش داديم كه خدارو شكر.

قيمتش حالا بماند .

صبح فردا به رامسر سفركي كرديم و تله كابين سوارشديم بسيار زيبا بود مناظري كه ديديم مخصوصا با بارون .بعد اندكي به ساحل در نشتارود رفتيم .من فكر كردم ايا مستربين ميتونست در اين ساحل انچنان كه در افتتاحيه مي دويد بدود؟درسته بايد زباله ها جمع اوري شن توسط مسئولين اما اون خود ماييم كه كه زباله ها رو ريختيم مگه نه؟

واقعا نتونستيم بيشتر از 5 دقيقه اونجا بمونيم .بعدش مراسم و ... كه مراسم رو بعدا مفصل تعريف ميكنم. بعد به ماسوله رفتيم . ماسوله واقعا زيباست و دوستش داشتم .اخر سر به رستوراني رفتيم كه ظاهري به موجهي قبلي نداشت . جاي شما خالي يك سيني پر از پيش غذا هاي شمالي و خوشمزه و غذايش. غذايش هم بسيار لذيذ بود .

نتيجه: از روي ظاهر نبايد قضاوت كرد.

نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1391| ساعت 21:55| توسط مهسا|

خدایا شکرت

::ادامه مطلب::
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391| ساعت 13:32| توسط مهسا|

دو روز پيش با يه يكي از هم كلاسي هام كه هم مسير هستيم سوار اتوبوس شديم .اين هم كلاسيم اخلاق  خيلي بدي داره ( بهتره بگم كلا اخلاق نداره)!!! به طوري كه هميشه تنهاست . البته بي انصافيه بگم هميشه چون هر سري با هر كي دوست مي شه فرداش با هم دعواشون مي شه و دوستيشون بهم مي خوره و جلسه ي بعدش تنهاست . اين داستان همين طور تكرار مي شه...

البته من متوجه اين رفتار عجيبش بودم اما نميدونستم چه جوري از دستش خلاص شم چون تا حالا به من چيزي نگفته بود تا حالشو بگيرم.سري  قبل كه با هم بوديم ازم پرسيد به نظرت عينك قهوه اي بهم مياد يا مشكي (از اين عينك فانتزي گنده ها) منم گفتم تا حالا قهوه ايشو نديدم ؛گفت اخه من ميگم قهوه اي چون به موهام مياد ولي مامانم مي گه مشكي ؛ من هاج واج به موهاش نگاه كردم .اخه موهاش تازه تو افتاب قهوه اي سوخته كه چه عرض كنم قهوه اي جزقاله بود. (البته عينك افتابي داشتم و حالت هاج و واجيم معلوم نبود و گرنه ازون جايي كه خالي از هرگونه ادب و ... است بهم گير مي داد كه كور رنگي دارم ) . بعد بهش گفتم كه و قتي مي گي ،حتما بهت مياد ديگه .

سكوتي بين ما را فرا گرفت . در اين حين من وي را با چنان عينك قهوه اي و بزرگي بر روي چشمانش تصور ميكردم كه ناگه فرياد زد اخه مي دوني چيه من هميشه دنبال چيز هاي تكم براي همين مي خوام بخرمش .(حتما اون هم در اين مدتي كه ساكت بوديم داشت فكر مي كرد چه جوري از خودش تعريف كنه) .من با تعجب گفتم بله . و گذشت تااينكه ديروز  گيرش رو به من و دوستم داد:

دوستم موهاي خوش رنگي داره و تكه و همه بهش ميگن كه موهاش خيلي خوش رنگه . البته بيشتر دوستانم چنين رنگي رو نديدن اما من فكر مي كنم خودش رنگ موهاشو دوست نداره .

خانم بي اخلاق در ايستگاه نگذاشت و نه برداشت و گفت موهاتو حنا گذاشتي( به حالا اه چقدر بد رنگه ها) ؟؟؟؟؟ من كه متوجه ناراحتيش شدم تمام تلاشم رو كردم كه حرفو عوض كنم . اما نا موفق بودم . گفت مطمئني ؟ از بچگيت اين رنگي بوده ؟ خدارو شكر در حين اتوبوس اومد و دوستم رفت وگرنه معلوم نبود چي ميشه ؟

دقیقا رفتارش مثل این بود

خلاصه ما هم سوار اتوبوس خودمون شديم .

در اتوبوس:

راستي اين كفشت كتونيه؟؟؟؟؟؟؟؟

منم شكه ، يه لحظه يادم رفت چي پوشيده بودم . نگاهي به پايين انداختم و گفتم نمي شه گفت كتوني چون لژ داره چه طور ؟

گفت اخه خيلي مسخره است .ميدوني اخه من خيلييي ركم!(دختره ي گستاخ)

خيلي عصبا ني شدم گفتم نظرتو اصلا مهم نيست . گفت نه ناراحت نشو منظورم به سازندش بود كه اينو ساخته ! گفتم هرچي كه هست من ازش خوشم  اومده كه خريدمش و مثل اينكه تو رك گويي رو با بي احترامي اشتباه گرفتي . تازه كي گفته رك گويي يه ويژگي مثبته . اگه تو ركي منم اعتماد بنفسم بالاست و كاري به حرفت ندارم اما مواظب دلي كه مي شكني باش( منظورم به دوستم بود چون رنگ موش خداداديه و خودش هم ناراحته) تازه كلي چيز ديگه مي خواستم بگم كه نشد مثل اينكه: من نظر كسي رو مي خوام كه ارزششو داشته باشه و اگه نظرشو داد من باز نظر خودم مهمه ولي نظر اونو هم تاثير مي دم اگه بي بي منظور  باشه و... اي كاش ميتونستم حالشو تمام و كمال بگيرم.

كفش لژ دار پامو اذيت مي كنه مخصوصا اگه باهش خيلي راه برم اما دوستشون دارم اگه بپوشم هم وقفه ميدم تا اذيت نشم اما براي كوري چشمش فرداش هم كفشمو پوشيدم . 

 كمي كه فكر ميكنم  با خودم ميگم شايد نبايد چيزي مي گفتم چون اين ادما از رفتارشون معلومه كه مشكلات زياد و بزگي تو زندگيشون دارن .نظر شما چيه ؟




نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391| ساعت 16:44| توسط مهسا|

چند روز پیش سر کلاس زیست دبیر زیست ازمون امتحان گرفت . امتحانم رو خوب دادم نه تنها من بلکه اکثر بچه ها از امتحانشون راضی بودند . استاد برگه ها رو جمع کرد ، لول کرد ، چسب زد تا باز نشن ؛گذاشت روی صندلیش جایی که کیف یکی ازبچه ها اونجا بود . زنگ تفریح خورد و اقا دکتر رفتن به اتاق دبیرها.

صاحب کیف شیطنتشون گل کرد و دسته ی برگه ها رو تو کیفیش گذاشت ،البته با هماهنگی اکثریت بچه ها و قرار شداگه استاد گفت برگه ها کجاست بگن اشتباهی خودتون گذاشتین تو کیف البته  بعد ماجرا رو براش تعریف میکردیم . این طوری نشد و استاد اصلا سراغ برگه هارو نگرفت و فرا موششان کرد. تا این که زنگ خورد و ما موندیم با برگه ها . دیگه فکر این جا رو نکرده بودیم که اگه سراغ برگه ها رو نگرفت چی کار کنیم ؟!!!!!!!!!!!

صاحب کیف گفت ببینیندبچه ها من برگه ها رو گذاشتم سر جاش و من مسئولیت قبول نمی کنم . ما همه مطمئن بودیم که استاد یادش میاد و برمی گرده و برگه ها رو بر می داره یا مستخدم ها برگه ها رو به ناظم تحویل میدن ، اما اونا برگه ها رو انداخته بودند سطل اشغال و ما وقتی برگشتیم به کلاس برگه ها اون جا نبود . چند روز بعد که کلاس دیگه ای داشتیم استاد عصبانی و ناراحت گفت که از ما توقع نداشته و دیگه سر کلاسمون نمیاد (از سوتی  خودمون سر کلاس متوجه شد که  برگه ها کار ماست).اون  استاد محبوب کلاسمون بود و کاملا درس رو سر کلاسش متوجه می شدیم و روش خاصی هم برای درس دادن داره . ما از این که قرار چی کار کنه ناراحت بودیم اما بد جنسی بچه گل کرد و یکی یکی خودشونو کشیدن کنار ، که استاد ما نکردیم صاحب کیف مقصره و این جا بود که یادخصلت ماایرانی ها افتادم!

من به شخصه خیلی میترسیدم چون فکر می کردم یه استاد جدی و خشک می شه و از گفتن نکته ها بهمون دریغ می کنه و زیست 2 می شه عذاب عظیم و باید منتظر پایان کلاس ها  بشم  اما در کمال نا باوری وقتی سر کلاسمون حاضر شد کمی از دلخوری هاش و تصوری که ازمون داشت گفت و گفت خیلی بی معرفتیم و قرار نیست که نمره امتحان جایی ثبت بشه و ما باید برگه ها رو بهش می دادیم ( اخه کجای دنیا دانش اموز ورقه ی امتحانی جا مونده رو به استاد پس می ده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ولی اون می گفت که من اگه بودم پس می دادم . نمی دونم شاید شیطنت هم حدی داره و ما باید برگه ها رو برمی گردوندیم) ولی  موقع درس دادن مثل همیشه بود و حتی نکته ی خیلی کاربردیی هم یادمون داد که خودش بهش رسیده بود.

استادبه این میگن!

ولی خوب هنوز ازمون دلخوره .

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391| ساعت 16:45| توسط مهسا|

ديروز كه مي خواستم برم كلاس يادم افتاد كه گوشيم رو نزدم به شارژ بخاطر همين يه گوشي ديگه با خودم بردم .من زياد از موبايل خوشم نمياد و  اغلب خاموشه دوستانم هم اينو ميدونن اگه باهام كار داشته باشن به خونه زنگ ميزنن ( راستي شما مي دونين من چرا گوشي گرفتم ؟) اما براي اين كه مامي جان دلواپس نشن مجبورم با خودم ببرمش و عادت هم ندارم كه نگاه كنم ببينم اس دارم ، ندارم و اين  برام درد سر درست كرده!

يه بار كه يادم رفته بود بگم رسيدم . بعد از اين كه رسيدم خونه ديدم مامي و ابجي روي هم 10 بار زنگ زدن 8 تا اس دادن ( تازه اينو هم بعد از نگاه هاي سنگين مامي متوجه شدم و رفتم نگاه كردم)

ابجيم ميخواست بياد دنبالم.حتما فكر مي كنيد باز هم متوجه نشدم زنگ زده. بايد بگم  نه ديدم اما اگه نمي ديدم سنگين تر بود. حداقل ميگفتم نديدم . منم خوشحال شدم  چون هم خيلي گشنم بود هم با ابجيم بيرون رفتن خيلي حال مي ده ؛ گفتم الان حتما ميريم رستوران.بهش گفتم ساعت چند تعطيل ميشم گفت اينجا كارم طول كشيده تو خودت برو. منم كه خورده بود تو حالم گفتم باشه . اما با اين حال دم به دقيقه گوشي رو نگاه مي كرد شايد فرجي بشه( فكر كنيد من كه صد سال يه بار گوش رو نگاه نميكردم ) تا ساعت 2:15 دقيقه كه رسيدم به ايستگاه اتوبوس ،بعدش يه حسي مي گفت گوشي رو نگاه كن ولي اونقدر قوي نبود كه من رو وادار به نگاه كردن كنه حتي اگه چند ايستگاه رو هم رد مي كردم و اس خواهرم ميديدم پياده مي شدم .

چند دقيقه بعداز رسيدنم به خونه ابجيم هم رسيد این شکلی:گوشيم رو اورد گفت بخون. گفته بود تو برو رستوران سفارش بده تا من بيام اينجا بود كه من يخ كردم تازه فهميدم چه چيزي رو ازدست دادم.

ساعت ارسال اس 2:16  ميدونيد اين يعني چي ؟

درس ديروز :گوشيمو دم به دقيقه نگاه كنم ! 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391| ساعت 10:26| توسط مهسا|

خوب براتون از امروز بگم سه شنبه ها ما امتحان تشریحی از درس هایی که در طول هفته خوندیم داریم که ارزیابی بشیم  درس ها رو خوب یادگرفیم و خوندیم یا نه ! با شرمندگی فراوان هنوز با درس شیمی 3  که جزو درس های اصلیمونه ارتباط برقرار نکردم باید وقت زیادی براش بذارم امروز نتایج ازمون تستیمون رو به در زدن من سومین نفر کلاسمون شدم البته نه اینکه رتبم 3 شده ها نه رتبم 185شده از نمیدونم چند هزار نفر . همین طوری داشتم سر انگشتی حساب می کردم از چند هزار نفر شدم این تو کنکور شانسی برای پزشک شدن دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه از بچه هایی که تو کنکور قبول شدن با رتبه های بالا بپرسیم چه قدر درس خوندن میگن 70ساعت در هفته ولی تابلو دروغ میگن من که میدونم روزی 18 ساعت درس میخوندند!!!!!!!!!!!!!!!!!!حالا من رو با اونا مقایسه کنید من تو این تابستون هفته ای 18 ساعت درس میخونم اونم به زور!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1391| ساعت 17:9| توسط مهسا|

همش درس ،امتحان، تو اين گرما!!!!!!!!!

باور كنيد اگه منو امروز ميديد متوجه مي شديد كه به اندازه اي سرم بزرگ شده بود(چرا؟) خوب معلومه چون با مقنعه ي مشكي چهل و پنج دقيقه زير افتاب بودم در كنار مقادير خييييييييلي زياد انسان هاي منتظردر ايستگاه اتوبوس(خيلي كه ميگم يعني خيلي ها) پس مغزم در درون جمجمه ام منبسط شده بود !! تازه با اين اوضاع  تمام مدت داشت فكر هم مي كرد كه چطوري؟؟؟؟؟؟؟ميخوايم جاشيم

خلاصه منم كيفم سنگين ، پر ، مقادير زيادي گنده ......... خودم به زور جا مي شدم چه برسه من با كيفم. بالاخره جا شديم !!!!!!!

چشم تون روز بد نبينه رسيديم نزديك خونه نميدوم چرا هيچ كس پياده نميشد تازه سوار هم مي شدند ميخواستم پول از درون كيف گنده دراورم نمي شد! ميخواستم برم سمت در نمي شد! شما بوديد چي كار مي كرديد؟ بله موافقم هههههههههههل.

اما نه از اون جايي كه من خيلي با ادب هستم هل ندادم خانم ببخشيد ميشه رد شم :بله عزيزم بفرماييدو من هم فرماييدم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1391| ساعت 17:40| توسط مهسا|

سلام من مهسا هستم!!!!!!!!!!

همون طوري كه از اسم وبلاگ معلومه دبيرستانيم !!!!!!!!! در اين وبلاگ ميخوام اتفاق هايي كه برام تو دوران دبيرستان ميفته رو بنويسم چون فكر مي كنم دبيرستان ازاون دوره هايي كه ادم دوست داره بعد ها برگرده بهش!و مي خوام اين اتفاق هارو به شكل نوشته شده داشته باشم.

حالا بهتره يه كمي از خودم بگم :

من سوم تجربيم توي يه مدرسه ي دولتي درس مي خونم آرزوم كاملا واضحه ميخوام پزشكي بخونم ؛ تومدرسه جزو اون دسته از شاگردايي نيستم كه .... ميزنن اما معدلم بالا 19ست. خلاصه دارم تلاش مي كنم به هدفم برسم .  

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1391| ساعت 16:41| توسط مهسا|


قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت